اولین عزاداری فاطمه خانم
سلام خوشمل مامانی عزیزکم مامان تنبلو ببخش که اصلا سر وقت خاطره هاتو نمینویسه چه کارکنه تنبل دیگه 
بذار برات بگم از دیروز.دیروزم یه روز بود مث بقیه روزای خدا عصر دیروز یکی از دوستای من تماس گرفت گفت من دارم میام پیشت ما هم گفتیم قدمت سر چشم خلاصه اومد و لطف کرده بود کادوی تولدت رو اورده بود 


مامان جان این همه تعجب نداره خب دیگه دوستای مامانم مث خودش تنبلن دیگه
اومدن و یکمی پیش ما موندن بعد مامانی ما اومد گفت بعد نماز میریم روضه بمناسبت شهادت حضرت فاطمه ما هم خانم کوچولو رو خوشگلش کردیم یه هد سیاهم واسه عزا گذاشتیم سرش و رفتیم حالا اینکه از مراسم چیزی حالیت شد یا نه نمیدونم اما کلی خندیدی کیف کرده بودی هی دورو برتو نیگا میکردی پر لامپ بود تازه پنکه هم بالا سرت بود و خوشیتو کامل کرد هی نیگا خانما میکردی میخندیدی خانمای همسایه و دوست و اشنا کلی عاشقت شدن زشتوی مامانم کم نمیذاشتو نیشش باز بود البته تو که با ادمیزاد نمیخندی پنکه و یخچال و چراغا تو رو به خنده انداخته بود خلاصه دخترک زشتوی من کلی خوش گذروند و اومد خونه بعدم طبق عادت همیشگی کلی با خودش کشتی گرفت و خوابید منم دستای کوچولوشو تو دستم گرفتم و خوابیدیم خواب مادر و دختری



اولین عزاداری فاطمه خانم
